آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

قندعسل مامان

دندان پانزدهم و واکسن 18 ماهگی

سلام قندعسل شیطون بلای مامان.به قدری شیطون و بازیگوش شدی که کمتر میتونم بنویسم. دوشنبه 13 آذر برای اولین بار تنهایی رفتیم واکسن زدیم.خیلییی استرس داشتم چون همیشه بابا هم بود ولی این دفعه کار داشتند و مجبور شدیم دوتایی بریم و خودم بگیرمت تا واکسنتو بزنند.الهی بمیرم خیلی گریه کردی ولی تا اومدیم تو ماشین آروم شدی و تو خونه هم تا ساعت 4 مشکلی نبود و راه میرفتی ولی بعدش تا دو روز راه نرفتی. شب اول خیلی تب داشتی ولی خدا رو شکر روز دوم تبت خیلی کم بود.آخیییشش دیگه رفت تا 6 سالگی. 15آذر هم سومین سالگرد ازدواج من و بابا بود.که یه جشن کوچیک سه نفره داشتیم. 20آذر هم پانزدهمین مرواریدت جوونه زد(نیش سمت راست).مبارکت باشه پسر صبور مام...
23 آذر 1391

از همه جا

سلام شاهزاده کوچولوی مامان.بالاخره حس نوشتن اومد و گفتم تا نرفته یه کمی از کارای جدیدت برات بنویسم. اول بگم تعطیلات هفته پیش رفتیم تهران خونه عمه اکرم و عمه زهرای من،چون تاسوعا،عاشورا بود که جایی نمیشد رفت،عزاداری درست و حسابی هم ندیدیم.ظهر عاشورا با عمه زهرا و همسرشون و حلما جون رفتیم مسجد،که پیش نماز،نماز ظهر عاشورا را 3رکعت خواند.کلا جالب بودند،سر اذان ظهر هیچ کدوم از دسته ها برای نماز توقف نمیکردند.انگار عزاداری هم یه جور چشم و هم چشمی شده.  خونه عمه اکرمت زدی شیشه ویترینشونو شکوندی و برای اولین بار ما را حسابی شرمنده کردی. خونه عمه من چون با حلما بازی میکردی کمتر اذیت کردی و بهت خوش گذشت. چهارشنبه رفتیم برای واکسن پر استرست، ...
12 آذر 1391

یه توپ دارم ...

این توپو خیلی دوسش داری و میاری میدی به من که روشنش کنم ولی وقتی روشن بشه در میری،یه وقتایی هم که یه جایی گیر بیفتی مثل عکسای زیر میشی.حقم داری آخه صداش فقط از دور خوبه،خیلی هم بدجور میلرزه. اینجا خاموشش کردم  ...
11 آذر 1391

18ماهگی

روزها خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم زود میگذره.شاید هم دلیلش خوشیه با تو بودنه عزیزدل مامان. یک سال و نیم مثل برق گذشت. دلم برای نوزادیت تنگ شده ولی خوشحالم که هر روز که میگذره عشق به تو بیشتر میشه و تو مهربونتر و خواستنی تر.                                               18 ماهگیت مبارک جانِ مادر                                                               &...
9 آذر 1391

هر روز بهتر از دیروز

با یه دنیا عشق سلام میکنم به پسر عزیزتر از جونم و همچنین دوستای گلم.به قدری شیطون و باحال شدی که دیگه نمی دونم از چی بنویسم،از حرف زدنت،تاتی تاتی کردنت،عشقولی بازیهایی که فقط برای مامان و بابا انجام میدی،از احساساتی بودنت و هزارتا شیرین کاریه دیگه،که حسابی دل منو بردی. خیلی به من وابسته شدی ،حتی خونه مامان جونم بدون من زیاد نمیمونی.شب هم بابا وقتی وارد خونه میشه اگه اول بغلت نکنه و بوست نکنه تا 1 ساعت گریه میکنی. دیگه بیشتر سعی میکنی راه بری ولی از بس موقع راه رفتنت دست میزنی و نانای میکنی و میدوی، میخوری زمین. توی ماشین به هیچ وجه حاضر نیستی عقب بشینی و مجبورم کنار خودم بنشونمت و کمربندتو ببندم ،با اینکه دیگه صاف میشینی و دست به چیزی ...
17 آبان 1391